[347]
خدایی؟ بعضی اوقات یه آغوش هم میتونه حالمو خوب کنه..!
یه خاله ی مهربون دارم، وقتی بغلش میکنم، حالم خوب میشه! ازش بدی ای تا الان ندیدم...
چه قلب های گرم و با محبت دوست داشتنین! توی بغل هم با هم توی یه بشقاب غذا خوردیم!
از دلسوزی ای که بهم دادی و برای همه س ممنونم :)
وقتی از مُردن حرف میزد، بغضم میترکید..!
واسه اینکه ناراحت نباشه گفتم "من زودتر میمیرم!"
هی انکار میکرد و منم انکار...
مرسی وقتی شله زرد نذری دلم خواست، آوردی دم خونه ی خالم :)
خالم دستش درد میکرد.. خیلی...
میگفت تو سیّدی، دستمو ماساژ بده بهتر شه... خالم و دخترخالم خیلی روی این چیزا تاکید و باور دارن که خوده اینکه سیّد باشی، اثر مثبتی داره.
چه روزایی که موقع خواب دست همو میگرفتیم...
یادته خدا؟ یه بار سر دخترخالم درد میکرد، چسبوند سرشو بهم و کمی صبر کرد...
سرشو برداشت و بهم گفت، حدیثه سرم خوب شد!
نمیدونم چجوری، ولی وسیله ت شدم :) ممنون :*
خدایی؟ دلم برات خیلی خیلی تنگ شده...
برچسبها: آوازه ی خدا, این روزهــایم, آینده ی سبز
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۶ساعت 8:18 توسط الغَـریب |
برچسب:
نویسنده: یونا کریمیان