خرید بک لینک
خدایا چی شد که این اتفاق افتاد؟؟؟

کجای کارم اشتباه بود؟؟؟

من که به حرف تو گوش کرده بودم و مثل اکثر مردم شهر نبوده و نیستم...چی شد که اینجوری شد؟؟؟

توی من چی دید؟؟؟؟

ها؟

چرا باید این اتفاق واسه من بیوفته؟؟

این همه هستن توی خیابون از من خیلی بدترن....

چرا باید اون شخص لعنتی کاری کنه که من ندونم چرا؟

خدایا... میدونی پناهی جز تو نداشتم...

صدات کردم و جوابمو دادی...

توی مترو مث ادم های شوک زده؛ توی فکر بودم که چرا؟ راهو اشتباهی رفتم و مجبور شدم باز برگردم...

خودت دلداریم دادی... مرسی... ولی نگفتی چی شد که همچین شخصی جریت کرد همجین کاریو کنه؟؟؟

هرچی فکر میکنم ذهنم به جایی قد نمیده...

مخلصت نبودم؟؟؟ که فقط خواستنی تو باشم؟؟؟؟

میخواستی منو از درگاهت برونی؟؟؟ نه... تو که میدونی بدون تو نمیتونم زندگی کنم...

تو که میدونی وابستگیمو؟؟ تو که دلتنگیامو دیده بودی...

نه.

خداااااااااااااااا

چراااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟

دیگه خسته شدم

دیگه نمیخوام اینجا باشم

خسته شدم ازبس سنگ و چوب و اجر و ادم های دلسنگ دیدم...

و تو رو ندیدم، اماممو، اهل بیتو...

من دنیاتو نمیخوام

من دلم خوده خوده خودتو میخواد

اینجا نفسم میگیره...

اخ که چقدر اون لحظه دلم حرم میخواست...

که برم توش و زااااار بزنم..

که بهت بگم اماممون نمیاد؟؟؟

امید غریبان تنها کجایی؟؟؟

کجاااااایییییییییی؟؟

امامم؟من اینجا میترسم...

دوستش ندارم...

برگرد

برگرد

برگرد

برچسب: نویسنده: یونا کریمیان تاريخ: يکشنبه 5 آذر 1396 ساعت: 6:20

صفحه بندی