نمیدوانم چرا دلم خیــلی گرفته است...
امروز سری به قبرستان زدم... دنبال قبر حتی یک شهید... اما نبود...
امروز دلم هوای مسجد کرده بود...
دلم هوای کربلایی کرده بود که خیلی وقت است برایش التماس دعا دارند...
مثل کودکی می مانم که برایش از چیزی مثل نور با تمام کیفیت، تعریف میکنند... اما کودک در تاریکی ست... تو ببین چقدر باید حالش بد باشد..
حالم بد است.
کاش می شد حتی آغوشی بود.. مثل آغوشی مادرانه.. فقط برای من! مخصوص اشک هایم! بهانه ای نبود تا برود.. می ماند تا موقعی که دلم سبک می شد و به سمت خدایم پرواز می کرد...
میدانم خدایا...! تو همه را کنار زدی برایم تا خودت را به من نشان دهی! آغوشت را برایم باز میکنی؟ پناهم میشوی؟ ای پناه بی کسان..؟
خدایا، فقط تویی و تو...
و فقط عشقی مست کننده و
بی قراری ای وصف ناپذیر
و صبوری ای که باید کرد...
برچسب:
نویسنده: یونا کریمیان